تبليغاتX
دخترهای کوچه پشتی

دخترهای کوچه پشتی
تنها ديوانه ها و نابغه ها هستند كه قوانين بشري را نقض مي كنند و اينان نزديكترين كسانند به قلب خدا


" تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی كنیم ."

 

سلام به همه دوستان این دومین تولدکوچمون هستش از این که تو این مدت به کوچه ما میومدید و ما را یاری کردید و با هامون همراه بودید ممنونیم.کوچه پشتی همیشه سر جای خودش باقی میمونه این ما هستیم که تغییر میکنیم و گاهی اوقات نسبت بهش کم لطفی میکنیم خوبه که همیشه یه سر به کوچه پشتی بزنیم و خیلی مسایل را با خودمون مرور کنیم کوچه پشتی جای دنجیه برا دردودل کردن ها و رازهایی که از بس تو خودمون نگه داشتیم دیگه به حد انفجار رسیدیم . پس کوچه پشتی را هرگز فراموش نکنیم .

********************************************************************

چراغی به دستم، چراغی در برابرم
من به جنگ سیاهی می روم.گهواره های خستگی از کشکش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی، اعماق کهکشان های خاکستر شده راروشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش، هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک هنگامی که غوره خرد(کوچک) در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
******
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
******
در خلائ که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی ( نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است)
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است .

من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

اینو تقدیمش میکنم به همه دوستان و کسیکه برام خیلی عزیزه دوستون داریم و ممنون از شما که ما را یاری کردید در این ۲سال و باهامون بودید . ممنون

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 10:23 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


                                 این قافله عمر عجب میگذرد


                                                      دریاب دمی که با طرب میگذرد

 

                                                   ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

 

                                                   پیش آر پیاله را که شب میگذرد
                             

   عکس نوروز 87 ، کارت تبریک نوروز 87 ، کارت پستال عید 1387 ، کارت پستال تبریک عید ، کارت تبریک نوروز 1387

  

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخۀ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارائی ما

آن هم شب عید تقدیم تو باد

 

        اگر در روحت دگرگونی مثبتی روی داده سال نو مبارک ! والا به تقویم ها نمی توان اعتماد کرد

چنین گفت زرتشت:

«ای خورشید، ای اختر بزرگ! اگر بر آن ها که نور نثار می کنی نمی تابیدی، خوشبختی تو کجا بود؟

بیایید به هم قول بدهیم که

 که دیگر اشک در چشم دیگران نکاریم

رشک به دنیای هم  نورزیم

باغچه هم را لگد مال نکنیم

به خودمان احترام بگذاریم

محبت را بیاموزیم.دروغ را فراموش کنیم

انسانیت مرده را زنده کنیم

و مهمتر از همه شکر گزار باشیم

دوستان داریم وممنون از اینکه با ما بوده اید و هستید

 

   

 

در سال نو این را فراموش نکنیم{فرصت نداشتم عکس upکنم ببخشیدbg4.gifبا اجازه  The image “http://i20.tinypic.com/2zzsu13_th” cannot be displayed, because it contains errors. ...}

             bc9.gif  همتون عزیزیدbf9.gifbf9.gifbf9.gifbf9.gifThe image “http://i24.tinypic.com/288noup_th” cannot be displayed, because it contains errors.

000200C0.gif000200C0.gif000200C0.gif000200C0.gif000200C0.gif

                                              0002011B.gif 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 7:33 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


 اولین مطلب تو سال جدید میلادی

با یه شعار جدید

دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی

است به تقلید از 

دیگری " داستایوفسکی

امیدوارم خوش باشید همه

سال نو مبارک

 

 NaZo  قلب

 تو یه بار بیشتر زندگی نمی کنی . پس اون جور زندگی کن که دوست داری

چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

اینام هدیه سال نو دوستای گلم

این پایینم واسه کسای که دلشون مثل ما گرفته 

                                                 

(*مرگ * )

(صادق هدایت)

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

 

 ازالان بگم با تشکر از نظراتون با شرمندگی بعد امتحانات جواب میدیم

مرسی اومدین

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 4:49 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


گابریل گازسیا مارکز نویسنده ۷۳ ساله و چهره تابناک ادبیات امریکای لاتین و جهان به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفته است .او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده و به نظر میرسد که حالش رو بدتر شدن است . مارکز نویسنده رمان های مانند (( صد سال تنهایی))((گزارش یک قتل ))و ((از عشق و شیاطین دیگر )) و ((پاییز پدر سالار)) و ..... غیره است .

و در سال ۱۹۸۹ برنده جایزه نوبل ادبیات شده است . او یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتا تکان دهنده است و یه جورایی آدمو به فکر میبره که چرا هیچوقت ما زیبایی های زندگی رو نمیبینیم . چرا هیچوقت به فکر لذت بردن از اونا نیستیم و چرا قدر اونایی که دوسشون داریمو نمیدونیم و چرا همیشه وقتی به آخر خط میرسیم یاد این چیزا میوفتیم . امیدوارم با خواندن این نامه یکمی به خودمون بیایم و قدر دوستامون و خودمون و زنذگیو بیشتر بدونیم .

اگرخداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام وتکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.ارج همه چیز در من نه در ارزش آنها که درمعنایی است که دارند .کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم .چون می دانستم هردقیقه که چشمانم را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را ازدست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدارمی ماندم .هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم وازخوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!اگرخداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم ونه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.

خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم رابریخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظارمی کشیدم...روی ستارگان با رویایی ونگوکی شعری بندیتی (شاعرمعاصر اروگوئه) را نقاشی می کردم و صدای دلنشین سرات (خواننده اسپانیایی)ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم.با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان وبوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.

خدایا اگرتکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان وزنان می قبولاندم که محبوب منند.ودرکمند عشق زندگی می کردم.

به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند نمی توانند دیگرعاشق شوند ونمی دانند زمانی پیرخواهندشد که دیگر نتوانند عاشق باشند .

به هرکودکی دوبال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد .به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.آه انسانها ازشما چه بسیارچیزها که آموخته ام .من دریافته ام که همگان می خواهند درقله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ی نتیجه ای است که در دست دارند.دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد اورا برای همیشه به دام می اندازد.دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام اما درحقیقت فایده ی چندانی ندارند.چون هنگامی که آنها را دراین چمدان می گذارم بدبختانه دربستر مرگ خواهم بود.

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 7:9 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


خاك عاشقي مي داند ، گريه ميكند ، رنج ميكشد

و صبر ميكند ،سر به آستان مرگ ميگذارد ،بر شانه هايش گريه ميكند

اما نميميرد ، خاك عاشقي صبور است ،بر برگ هاي پاييز بوسه ميزند

تقدير جهان را عوض ميكند ،جوانه ها را بيدار، ودرخت ها را خواب ميكند

اما خود هرگز نمي خوابد ، خاك عاشقي صبور است ،كه سال ها و سال ها

برا آسمان صبر ميكند ، و من ، همانم ، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم ، و چون خاك ، روزي ، صبوري را هم خواهم آموخت

جبران خليل جبران

تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم و همه زندگیه منه البته ممکنه ناراحت بشه اما اون تنها کسه منه

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 9:35 قبل از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


 فکرشو کن عروسکم اوه پوزش باید اینطوری شروع کنم خوب تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته انگار بدتر شد.این غم بزرگی که داره به من و شما دوستان عزیزوارد میشه عقل آدم رو زایل میکنه تابستون داره تمام میشه اما مشکل اینجاس که مدارس داره باز میشه همه میریم دنبال کار زندگی خودمون!نه اصلا"از این فکر ها نکنی غم رفتن به مدرسه نیست چون اونم خودش یه تفریحه اما داغ از جای شروع میشه که یه معلم بخصوص وارد میشه،اینطوریام نیست قصد توهین ندارم معلما مقدسن مشکل جای شروع میشه که اون معلم به خصوص یه تکلیف مشخص میکنه که واسه من یه نفر کابوسه .معلم ادبیات وارد میشه میگه بچه ها موضوع این هفته تابستان خود را چگونه گذراندین.

حالا شما تابستان خود رو چگونه گذراندین:--------------------------

ما که کلی حال کردیم خدایی تابستون عالی بود به دلیل درس خون بودن من {فری }مهسا مهمانی گرفت شهر UNIمن و یک تابستان دانشجویی همراه با یه اکیپ بچه های باحال{ارتش سری}داشتیم اما خوب ایران پر نخالس برای ک.فت کردن خوشی ها که ازشون میگذریم

خوب از اینا که بگذریم سخن دوست خوشتر است

برای مردم روزگارت چیزی بگو که به دردشان بخوردنه آن که خوش شان بیاید {{شیلر}}

بدون قید شرط شا باش

به هر هدفی که ی خواهید برسید،اول باور کنید که میرسید::

شادمانی پیدا کردنی نیست بلکه احساسی است که درون شماست فقط اورا بخوانید،یادتان نرود که افراد شاد افراد شاد راه به طرف خود میکشن اگر شاد باشی یک جکع شاد ایجاد میکنی

برای شاد بودن و ابراز شادمانی لازم نیست همه چیز در حد کمال باشند

اگر نمی توانی به بهترین رستوران بروی در منزل در ظرفهای مخصوص مهمانی غذا بخور مهم ایه که اون احساس تنوع در تو ایجاد میشه

فراموش نکنید که هیچ گاه تنها نیستی

ایمان به خدا زیر بنای یک زندگی شاد است اینکه باور کنی دو چشم دانا همیشه از تو مراقبت میکند

مانند کیمیاگران باشی

تبدل فلزات پست به طلا،هر اتفاق بد را به فرصتی تازه برای زندگی تبدیل کنید

هلن کلر یه حرف عالی داره که میگه:»وقتی که به خدا توکل کنی او چیزهای عادی را فوق العاده میکند،دریافتم اگر به خدا ایمان داشته باشید میتوانید از هیچ کجا به همه کجا،از هیچ چیز به همه چیز،از هیچ کس به همه کس و از انسان تهی به فردی کامل تبدیل شوید

پند ندادیم چون ما کوچیکه همه کوچه اونوریام هستیم فقط چند تا نکته بود

 

از همه ممنون میشم نظرشونو در باره شعر زیر بنویسن :

این از زبان یه گور کن پیره که داره حال دختر جوون رو که خود کشی کرده و مجنونی که از عشق به صحرا زد توصیف میکنه

                                                              سوته دلان

کجا شب عاشقی داری

کجا در شب چراغی سوت و کور داری

کجا همراه این مجنون بی خانه عاشق پیشه ای

کجا مفهوم این عشق را اشک جاری میکنی در شب سیاهی

 

کجا شب قصه هایت بی کران صحراست                      که این قصه بی غصه شب عاشق صحراست

که این دردو غم بی چارای همراه دریاست             که این آرامش یک زندگی بود که این سان رفته است

که این زیبایی یک رخ ماهست که این سان مرده است                                                                                                                               که این شیب عاشق صحراست که این سان مرده است

که این بیچاره ماندن در سیاهی در شب است               که این راز شب کین سوته دل بیچاره است

                                           کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردیم

                                                به دنبال کدام معنا برای با تو بودنیم

 

 

            

خواهش میکنم در باره شعر بالا و قالب جدید نظر بدین میخوایم بدونیم چطوره؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386 12:15 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


به روز رسانی مطلب قبلی

شاکی نشین نظرارو جواب ندادیم یا خبرتون نکردیم فقط بدونین     خیلی عزیزین                     دوستون داریم

 

 

سفر یعنی منو گستاخی من همیشه رفتنو هرگز نماندن

 

به کجا چنين شتابان؟

گون از نسيم پرسيد

 دل من گرفته اينجا،

هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان؟

باید برم اما کجا نمیدونم فقط میخوام فرار کنم کاش مرداب بودم و تو سکون خودم غوطه ور کاش میشد همه چی رو به دست کابوس خاطرات سپرد اما این کابوس سالهاست با منه

همه آرزويم،اما

جه کنم که بسته پايم...

کاش خیلی کمتر اونی که باید میدونستم میخوام یه مدت فقط بیخیالی طی کنم .بی خیال تمام خاطرات خوب بد بیخیال تمام اتفاقات بدی که افتاد و می خواد بیفته و میدونم که خیلی نزدیک تر اونی که باید.... بیخیال بی معرفتی بی خیال جور و جفا بی خیال مملکت  بیخیال سیاست بی خیال حقوق زن بی خیال گذشته  و آینده اصلا" بی خیال................

به کجا چنين شتابان؟

دوست دارم تمام خوبی هامو بکشم چون تو این خاک تنها چیزی که بی ارزشه اینه * دیگه هیچ وقت به معصومیت که الان ندارم فکر نمیکم چون باید به چیزای پر اهمیت تر فکر کنم که مثله بقه باشم آرزومه بتونم از کنار مشکله یکی رد بشم اما نه بخوام نه واسم مهم باشه که کمکش کنم

به هر آن کجا که باشد، باشد، به جز اين سرا، سرايم

دیگه خسته شدم از اینی که واسه همه باشم اما حتی یه نفر واسم........دیگه خسته شدم از این که در قبال خوبی منتظر بدی باشم با وجود اینکه عادت کردم دوست دارم مثل همه باشم یه ظاهر لطیف و یه قلب سنگی نه بر عکس

زندگی من  از من دزدیده شده.

دارم در شهری زندگی میکنم که هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم.

دارم وضعی را میگذرانم که تمایلی برای ادامه آن ندارم.

چه گونه این اتفاق افتاد.

 ای کاش فقط به خاطر تو می توانستم خوشحال باشم .

  آیا آرامش را میتوان با دوری از زندگی به دست اورد.

                                         

                                                (نیکول کیدمن.ساعتها)

میخوام تکیه کنم نه تکیه گاه بشم.همیشه فکر میکردم میتونم خیلی چیزا رو تعقیر بدم اما حالا میفهمم محاله اما تنها چیزی که تعقیر کرد منم *از خیلی چیزا متنفر شدم میخوام این تنفر رو دور بریزم اما دیگه نمیگزارم کسی به قبل برم گردونه دیگه نمی خوام فقط بخندم اما دلم پر ابرای بارونی باشه نمی خوام باز همون حس های قدیم سراغم بیاد *می خوام جای جای تمام اشکهامو پاک کنم و تمام ادمهای که لیاقت من و دنیای منو ندارن بریزم بیرون

واسه این یه فرصت کوتاه می خوام واسه این یه مدت از دست من راحتین اما زیاد خوشحال نشین چون دوباره میام تازه پر انرژی تر. میرم که بهتر بیام و بترکونیم

{{{در زندگی زخمهای هست که مثله خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد<چون عموما"عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات وپیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنندآنرا با لبخندشکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده }}

                                                                              استاد بزرگ صادق هدایت

            کاش آدما دروغ نمی گفتن   ؟!!!!!!!!        

                 شاید وقتی دیگر.......

                                                 همین.......

                                                                         فرزانه ۲۴/۴/۱۳۸۴

http://two-she.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 11:15 قبل از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


az webe kai bardashtam

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?  
آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند

 
 
 
 
 

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  
آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند

 
 
 
 
 

Did you know that the three most difficult things to say are:  
 
I love you, Sorry and help me
 
آیا میدانستید که  سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن
 
میباشد

 
 
 
 
 

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  
آیا میدانستید که کسانی که قرمز میپوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند

 
 
 
 
 

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  
آیا میدانستیدکه کسانی که زرد میپوشند از زیبایی خود لذت میبرند

 
 
 
 www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com
 

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  
و آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن میکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند

 
 
 
 
 

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  
آیا میدانستید که زمانی که به کسی کمک میکنید اثر آن دوبار به سوی شما بر میگردد

 
 
 
 
 

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  
و آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است

 
 
 
 
 

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?  
آیا میدانستید که اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد

 
 
 
 
 

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.    
آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید رویاهایی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید  

 
 
 
 
 

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.  
اما به آنچه من به شما میگویم ایمان نیاورید تا زمانیکه خودتان آنها را امتحان کنید اگر شما بدانید که کسی نیاز به چیزی دارد که من گفتم و بدانید که میتوانید به او کمک کنید متوجه خواهید شد که آن چیز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت

 
 
 
www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 6:39 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


«و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی»

   بارهاخواستم یه متنی بنویسم که تمام غم و قصه های نسل سوخته رو توش بنویسم اما بعضی وقت ها سوختن یه نسل میتونه همراه باشه با پژمرده شدن نسل قدیم

نسلی که شاید تنها دلیل من یا شما واسه زندگیه شاید خیلی چیز ها ارزش فکر کردن نداره اما ......

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

تا حالا شده رویاهای یه بچه رو ببینی اما نتونی براوردش کنی:کسی که شاید رویاش یه دوچرخ فکستنیه                     و آه پدری که عرش آسمون رو میلرزونه

تا حالا رفتی خرید مادری که واسه بچه هاش با هزار شوق پای مرغ میخره که بچه هاش یادشون نره مرغ چه مطعمی میده:و پدری که هزار بار پولاشو میشمره شاید یه کم اضافه بشه که بتونه بجای یه وعده در ماه به بچه هاش دو وعده گوشت بده من اینارو تو شهری که درس می خونم دیدم دیدم که یه زن چه توری تنهشو به حراج گذاشت که بتونه بچشو بفرسته مدرسه اما فکر میکنین اون بچه اگه یه روز این موضوع رو بفهمه چه میکنه؟من یلی رو دیدم که خورد شد واسه این که بچش تو جامعه خورد نشه:میدونم که همتون نمونه های زیادی تو ذهنتون هست.چه بسیار دخترهای که به خاطر پول به هرزه ایفروخته نشدن و چه بسیار پسرانی که برای بقاء به هزار کثافت نیالودن

همهء هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم»

خودم از نسل سوخته ام نسلی که دختری خودشو واسه یه لاک میکشه نسلی که پسرش واسه فرار از فشار جامعه معتاد میشه:نسلی که اگه یه اشتباه کرد دیگه راه بر گشت نداره نسلی که من به جرم زن بودن محکومم

                        من از نسل ثلاثه پاکانم من عاشق قدیمیه ایرانم

چگونه میتوان تمام قصه های من درون سطر سطر دفترت نشانه ای رها کند

چگونه فراموش میکنی دختری را که در میان فقر عاطفه تمامه هستیش را فنا میکند

چگونه قطره اشک های کودکیت را فراموش میکنی

فشار جامعه برای به بهشت بردن آدمها اونقدر زیاد شده که طولی نمیکشد که جهنم ازش بیرون بزنه:

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

شاید ساعت ها لازم باشه که من بتونم تمام افکارم رو جمع کنم و به جای احساس از منطق کمک بگیرم:اما الان دلم خیلی پر بود حتی نخواستم یه بار تو ذهنم مرور کنم مثل زمانی که واسه یکی یه عالمه حرف دارین اما تا بهش میرسین هیچی تو ذهنتون نیست:یا امتحانی که از زیادی اطلاعات نمیتونی جواب رو پیدا کنی:اما همین تکه شعر های که به طور نا گهانی ذهنم رو مشغول میکنه رو دوست داشتم یه جا بنویسم شاید از این کابوس ها نجات پیدا کنم

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند

این اولین متنیه که از ته ته دلم نوشتم اما دوست دارم ادامش بدم میخوام شماهم ککم کنین شاید این افکار بهم پاشیده رو سرا سامون بدم.دوست دارم نظراتتون افکارتون و دغدغه هاتون رو بهم بگید که بتونم موضوع واسه متن های بعدی بکنم.اما اینبار به کمک افکار و عقاید شما ها اصلا" هم موضوعش مهم نیست دوست دارم از ذهن تو باشه

مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

به صورت خیلی خیلی بهتر و منظم تر ادامش میدیم

منتظر باشید

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه
 

                  

 

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود


                                                                                         فروغ    جاودان شاعر ایرانی

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386 5:10 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |


تولد آدمي دست خود انسان نيست ولي تولد انديشه دست خود آدميست به زیبا ترین تولدم خوش امدی
 
 TinyPic image
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من
تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
 
  سلام دوستای گلم این اولین تولد کوچمونه ممنون که بعد یک سال هنوز پیشمون موندین . اینو بدونین که بیشتر از پیش شما رو دوست داریم و بهتون نیاز دارم ثل بچه های یک ساله
 
 
یادتون نره تو قلب همتون یه کوچه پشتی هست که بهترین جای دونیاست و شما هر  از گاهی به اون پناه میبرید
جایی که پر از آرامشه جایی که خدا حکم میکنه جایی که میدونی معیار بودنت قلبت نه ظاهر و پول یا جنسیستت جایی که مردمش صورتک به چهره نزدن جایی که لازم نیست از آدما واسه موفقیتت پل بسازی یا پل اونا بشی جایی که بزرگ شدنت نیاز به خورد کردن کسی نیست جایی که نیاز به دوتا چشم پشت سرت نداری که بهترینت از پشت خنجرت نزنه جایی که دروغ و ریا و حیلی توش راهی نداره و توش آزاد و رها بدون هیچ قید و بندی زندگی کنی و یادت نمیره همیشه خدا هست و کار خوب انجام بدی نه از ترس بهشت و جهنم فقط  بخاطر عشق به خدا جای که محبت و عشق حرف اول رو بزنه نه سود و نیاز
 
 
این کوچه تو قلب همتون هست اما شاید خیلی وقته بهش سر نزدین
دوستون داریم
 

طوفان سيل آساي زندگي كه اكنون ساقه هاي ما مي لرزاند

زمستان به پايان رسيده است

گلها شكفته اند و زمان نغمه سراي فرا رسيده و تو اي كبوتر من

كه در شكاف صخره ها و پشت سنگها هستي

بيرون بيا و بگذار ضداي شيرين تو را بشنوم

و صورت زيبايت را ببينم

زيرا اكنون زمستان به پايان رسيده است

تو را بجاي همه كساني كه نشناختم دوست ميدارم

تو را به جاي همه روز هايي كه نمي زيستم دوست مي دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب میشود

و براي خاطر نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را بجاي همه کسانی  كه دوست نمي دارم دوست ميدارم

سپيده كه سر بزند در اين بيشه زار خزان زده

شايد گلي برويد

شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگي

                                                                             هرگز نگو هرگز

...........................................................تقدیم به همه دوستای گلم و یه نفر دیگه که میدونم داره می خونه        

       تو را بجاي همه کسانی  كه دوست نمي دارم دوست ميدارم  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 3:46 بعد از ظهر توسط فرزانه و مهسا |